عمّه جان یک لحظه چشمت وا نکن

کار عصر ِ روز عاشورا نکن

من خبر دارم که در آن اوج درد

حکم امر تو مرا بیهوش کرد

بی معلّم ای یگانه عالمه

حضرت قائم مقام فاطمه

من اگر بیدار بودم آن زمان

چون شما کِی داشتم تاب و توان

عشق دارد بی نهایت جاذبه

باز گرداندم پدر شش مرتبه

هر وداعش جان من صدبار بُرد

شرمسارم دخترِ بابا نمرد

لیک حکمت آنچنان تقدیر شد

تا بیایم من بجُنبم دیر شد

هرکه باید جای خود جا میگرفت

شعله باید رو به بالا میگرفت

گر چه صبر قدسیان تاراج رفت

عرش، بین قتلگه معراج رفت

درس باید پس دهد شاگرد تو

میدهم امشب تسلّی درد تو

ما رَاَیتُ از شما از من دلیل

سوخت از الّا جمیلا جبرئیل

وحی ام آمد شام معراج ِ من است

لحظه ی انسان ِ کامل گشتن است

عمّه خواهش میکنم عفوم نما

خواستی مانع شوی این داغ را

پایتان وامانده تقصیر من است

آخر ،امشب، عرش ، تسخیر من است

از تو دارم اوج این ادراک را

درک کردم راز ما ادریک را

لیله القدری که شد ناموس ِ دهر

آنکه خیرو افضل است از اَلفِ شهر

او سلام و من هِیَ حتّی سحر

مطلع الفجر است سرّالمستتَر

لَن ترانی آنکه گفته بر کلیم

گفت ؛ بسم الله ِ رحمن ِ رحیم

لیلت الاسری شد از بیت الحرام

مسجدالاقصی الذّی اینجاست شام

سرّ مستودع به من افشا شده

کَنز مخفی بود و بر من وا شده

مریم از روح الامین شد در هراس

نزد من روح الامین در التماس

تازه امشب عَلّمَ الاسما شده

قاب قوس ابرویش ادنی شده

این دنا و این تدلّای من است

ذات وجه الله الاعلای من است

منجلی شد شد خاکستر تبش

نقطه ی با ، داد بر دختر لبش

آنکه شیر از دست پیغمبر چشید

اشک او از حال چشمانم چکید

واژه ام وامانده گوید " ماهوَ "

یا هو من لا هو الّا هُوَ

ربّیَ الاعلای من بابا هُوَ

در دل مجنون من لیلا هُوَ

زیر طاق عرش گفتا رب ّ من

ای که دستت میرسد نقشی بزن

عرش با نقش تو گردد ماندگار

عرش بر آب است یک کشتی نگار

اَنّ مصباح الهدی را نقش کن

دختر زهرا خدا را نقش کن

سیر کردم لامکان و لا زمان

قبل خلقم بود وقت امتحان

وصف خواهم گر کنم آن عرش را

فرض کن تو ریشه های فرش را

ریشه های فرش نه ،... این نای اوست

خیس از چه زلف مشک آسای اوست

بیت معمور از تنور آورده اند

عرش را بر نی چطور آورده اند

بین اسما و صفاتش انفکاک

نیست ، گرچه ، هست این سر چاک چاک

تازه از این رگ شده خنجر جدا؟

سر جدا انگشتر و پیکر جدا

بوسه زد مادر جدا حیدر جدا

ناله زد خواهر جدا دختر جدا

کاف و ها و یا و عین و صاد ...بود

ساقیم زلفش شراب آباد بود

دست وپای خویش را گم کرده ام

ذات دریایم تلاطم کرده ام

خاک مژگان را تیمّم کرده ام

بعد با بابا تکلّم کرده ام

چون زمان ِ ناز دختر میرسد

عشق بابا بین که با سر میدود

قصّه از اینجا زبان دیگر است

غمزه کار چشم مست دختر است

لحن ناز او روایت میکند

دختر از بابا شکایت میکند

ای خدا در موج مویت منعکس

او که میخواهد کند زلفت نجس

او که بر بانوی من گفته کنیز

برده ما را بین نامردان هیز

غیرت زین العبادت لرزه داشت

کوچه ها رقّاصه های هرزه داشت

با سر ِ عبّاس بازی میکنند

عدّه ای کف عدّه ای دف میزنند

ای پدر من هم چو زینب خواهرم

هی بیفتد از نوک نی اصغرم

عمّه ی سادات ناموس خدا

قامتش از درد شد در انحنا

دخترت امشب به پیکار آمده

زیرِ دست زینبت بار آمده

اِرجِعی از حضرت ِ مرضیّه شد

ناله کردم مادرت راضیّه شد

گفت ؛ به به ناله ات اعجاز کرد

گوشهای شامیان را باز کرد

چون علیّ بن ابیطالب شدی

یکتنه بر مرحبان غالب شدی

پایتخت تازه ای سازی بنا

حجله حجله خون شود اینجا حنا

پرشود اینجا پر از عشّاقنا

کربلا خواهند بعد از آتنا

جان من بستان مرا با خود ببر

عمّه راحت کن ز درد من پدر

وای مردم سینه آب از داغ شد

راز سر بر مُهر من ابلاغ شد

دین دِعبل شکر حق کامل شده

تازه امشب دِعبِلت دِعبِل شده

هذا من فضل ربی

تقدیم به مادر سادات